تبليغاتX
«همین‌طور که هست»




ترس

یک بازدارنده است

گاهی مرا از خطر باز می‌دارد

ولی

بیشتر؛

 از واقعیت

ترس

مثلِ مِه

گاهی جلویِ چشمانم 

قد علم می‌کند

یا بهتر است بگویم

 مثلِ

دنیایی سیال، مرا در خود معلق می‌کند.

من در پسِ این مِه؛

از تصادم

از تصادف

از ناشناخته

از این یا آن

از یکه خوردن‌ها

از جا ماندن 

یا 

از

وا-ماندن و گم شدن‌ها

به گمانم فرار می‌کنم...

و آنقدر در این ابرِ سیال، معلق می‌مانم

آنقدر معلق می‌مانم


تا بالاخره این تعلیق 

برایم عادت شود


تا ترس برایم عادت شود.

و این طور است که

ترس 

بیش از اینکه مرا از خطر بازدارد

مرا از واقعیت باز می‌دارد

...

ولی

چه خوب که گاهی

جسارت

مِه 

را

می‌شکند

،،،

من گاهی جسورم!


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 


 

 

وقتی قانونی را   (نکته‌ی کلیدی‌تر)

یا

وقتی دلی را

می‌شکنیم؛

تکه‌هایِ بُرَّنده‌ی آن

به درونِ وجودمان فرو می‌رود؛

که به دردِ ایجاد شده‌ی حاصل از این پروسه، (نکته‌ی کلیدی)

«عذابِ وجدان» می‎گویند! 

 


نکته‌ی کلیدی: شدتِ درد به ضخامتِ پوستِ وجود بستگی دارد! 
نکته‌ی کلیدی‌تر: قوانینِ هستی ثابت‌اند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 9:32 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 


روبروی مامان نشستم و بهش نگاه می‌کنم، مثل یه نقاشی می‌مونه، گاهی بیش از همیشه خوشگل می‌شه، خوشگل‌تر می‌شه، من می‌رم آویزونش می‌شم و قربون صدقه‌ش می‌رم و می‌بوسمش و مثل یه گربه‌ی لوس کلافه‌ش می‌کنم... این روزا اخلاقم سر جاش نیست اینه که از همین جا که نشستم هی نگاهش می‌کنم و با حضور قلب عبادتِ لذت بخش دیدنِ چهره‌ش رو به جا می‌آرم...

این روزا فاصله‌ی بین اشک و خنده و دل به‌دست آوردن و دل شکستن و اهلی بودن و وحشی بودن و منطقی بودن و لجوج بودنم بی‌حساب‌ترین و بی‌اعتبارترین حالت خودش رو داره، و این وسط تحمل بیشترش گردن مامانه، شب‌ها که اتاق رو تاریک می‌کنم و در رو می‌بندم و پیش از خواب چند دقیقه‌ای به اون حالت خاص روی تختم می‌شینم و کلا یه فوت می‌کنم تو مغزم و هر چی توش هست رو می‌ریزم بیرون، یهو می‌رم تو جلدِ مامانم، یعنی که خودم رو ناخودآگاه می‌گذارم جایِ اون، مامانِ من صبورترین، آگاه‌ترین و نازنین‌ترینه، و وقتی می‌رم توی جلدش از تحمل این همه سختی و اذیت‌بازی که من یه تنه از پس تولید و پرداختش بر می‌آم در عجب می‌مونم! و هی بیشتر باورم می‌شه که مامان نماینده‌ی به حقِ خدا توی قلب و وجودمه... 

این روزا نه به عادت که یه جور دیگه ماما رو ستایش می‌کنم... 

ماما می‌گه تو هنوز عین بیست سال پیشت هستی... و من دلم می‌گیره براش که این همه سال دخترِ چار-پنج ساله‌ش هیچ وقت بزرگتر نشده!

نه که بیشتر از همیشه برام قابل ستایش شده، دستش رو نمی‌بوسم فقط همین‌طور از همین دور نگاهش می‌کنم و می‌آم اینجا براش می‌نویسم و دلم یه عالمه می‌گیره که چرا من اصلا دختر خوبی نیستم!

____________________________

PS: تو این روزا یه چیزی هست که منو بیدار می‌کنه، بهم هشدار می‌ده، هی می‌زنه... به همین خاطر خیلی سپاس‌گزارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 


جا دارد گاهی تکرار کنم:

«

نمی‌دانم از من نا-راحتی یا نه

این به من ربطی ندارد،

دلم برایت تنگ شده،

که این هم به تو ربطی ندارد.

»

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:21 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 



- تو همیشه تویِ رویایِ ما بودی!
- راستی؟! نمی‌دونستم...
- از ما نمره‌ی ۲۰ گرفتی، ۲۰ ــِـ ۲۰ (بیستِ بیست)
- راستی؟! نمی‌دونستم!
- می‌شه با تک-ماده هم که شده ما رو قبول کنی؟!
- قبولید! ولی...
- ...
- شما خوش‌قدم‌ترین آدم‌هایِ زندگیم هستید، قبولِ قبولید. ولـــ...ـــ..ــ.ـی
- ..
- باور کنید در مقابلِ شما هیچ آپشن و امکانِ به درد بخورِ عکس‌العمل ندارم.
- .
-

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 7:18 بعد از ظهر  توسط «زابیل»  | 


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 0:53 قبل از ظهر  توسط «زابیل»  | 


 

حرف بزنیم

«سکوت

بین دو نفر

یا میان چند نفر

دنیایِ موهومی درست می‌کند

که از هر زاویه، چیزی دیده می‌شود؛

از چشمِ من به یک شکل،

از چشمِ دیگری به شکل دیگر.

به این می‌گویند «سوءتفاهم»!

سکوت، فاصله‌هایِ زیاد را،

به درّه‌های عمیق تبدیل می‌کند...

و آدم‌ها همیشه طیِ فاصله را بهتر از پَـرِش از درّه بلدند.»

یا:

«حرف‌ها اگر به زبان نیایند، نمی‌میرند؛

حرف‌ها یک تومور گنده‌ی بدشکلِ ترسناک می‌شوند

که

باید دردِ کنده شدن؛

متلاشی شدن؛

و کراهتِ شکلش؛

 را تحمل کنی

تا شاید این توده -اگر که خوش‌خیم باشد-

برود پیِ کارش!

تحملِ سوزشِ زخمِ حرف‌ها،

ساده‌تر از

تحملِ دردهایِ ویرانگرِ درمان‌هایِ احتمالیِ تومور است.»

 

راست می‌گوید:

گاهی اوقات              

حرف را       

 بزنیم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط «زابیل»  | 



کنون که در چمن آمد گل از عدم بوجود/ بنفشه در قدم او نهاد سر بسجود

بنوش جام صبوحی بناله و دف و چنگ/ ببوس غبغب ساقی به نغمه‌ی نی و عود

بدور گل نشین و شراب و شاهد و چنگ/ که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن/ زمین به اختر میمون و طالعِ مسعود

ز دستِ شاهدِ نازک عُذارِ عیسی دم/ شراب نوش و رهاکن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خُلد برین شد بدور سوسن و گل/ ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شد بر هوا سلیمان‌وار/ سحر که مرغ در آید به نغمه‌ی داود

بباغ تازه کن آئین زردشتی/ کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود

بخواه جام صبوحی بیاد آصفِ عهد/ وزیرِ ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلسِ حافظ به یُمنِ تربیتش/ هر آنچه را طلبد جمله باشدش موجود 


___________________________

PS: امروز روزِ بزرگداشتِ حافظ هست.

من این شعری که فریدون مشیری برایِ حافظ گفته رو خیلی دوست دارم، طولانی هست، ولی توصیه می‌کنم بخونیدش :)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط «زابیل»  | 


 

شبِ مهتاب

 

شَب‌هایِ روشَن

عَطسِههایِ پائیزی

زیرِ نورِ ماه

 

سیب گلاب

 

غیژِ زیپِ کیف

عطرِ سیب‌هایِ گلاب[۱]

پائیز در کیفم

 

۱- بله بله! می‌دونم سیب گلاب میوه‌ی انحصاریِ پائیز نیست، ولی این احساسِ پائیزانه‌ی من بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط «زابیل»  | 


نمی‌دونم چیه صبح‌هایِ پائیزیِ مهر وقتی هنوز آفتاب سر نزده، من رو یادِ کودکی‌م، خیلی کودکی‌م می‌ندازه، شاید ملایمتِ هوایِ اینجا که همون قد که سرده، همون قد هم گرمه، و گاهی هیچ بادی نمی‌وزه و انگار یه سکون یا مکثِ چند لحظه‌ای، درخت‌ها و سایه‌ها و نور و آدم‌ها یعنی روز رو در بر می‌گیره... انگار که خارج از زمان باشی... بهم این باور رو می‌ده که دیروزی وجود نداشته، و هر چی هست همین امرزه، همین الان که دارم این خیابون غربی رو گز می‌کنم، الان که آفتاب سر زده و من و چند نفرِ دیگه که شاید اولین آدم‌های شهر  باشیم که از این خیابون که نسبت به چهارراه، غربی می‌شه می‌گذریم... از کنارِ ساختمون‌های بلند و کوتاه کمی با فاصله حرکت می‌کنم... آرومِ آروم... آسته‌ی آسته... و به عادت هر روز ده تا از بندهایِ انگشتام رو می‌شمرم! از کنارِ ساختمون‌های بلند و کوتاه که رد می‌شم، از شوخ‌طبعیه خورشید، خنده‌م می‌گیره، اولِ صبحی انگار که تموم کار و زندگی‌ش رو ول کرده باشه و پشتِ ساختمونایِ میون مسیرِ من کمین کرده باشه و همین‌طور که من رد می‌شم، از پشتِ ساختمون‌ها سرک  می‌کشه و دوباره پشت ساختمون دیگه‌ای قایم می‌شه! و هر بار مجبور می‌شم چشمایِ بی عینکم رو تنگ کنم از نور، از آفتاب... بازیش گرفته!!

این روزا، صبح‌ها وسطِ این بازی بازی‌هایِ خورشید، یا وقتی آفتاب، رنگِ بیست تا توپِ پلاستیکیِ قرمزِ راه راه‌ای که تویِ یه مشمع (مشما) بزرگ به یه تیر چوبی بسته شدن و تویِ یه هاله‌ی نورِ کمرنگِ قرمز متصاعد از خودشون محو شدن، شوق کودکانه‌ای تو دلِ آدم می‌ندازه، وقتی سایه‌ی موتور سیکلتِ پارک شده‌ای به شکلِ مضحکی از رویِ جدول گذشته و افتاده تو جوی آب و دوباره از رویِ جدول اومده بالا نیشم رو وا می‌کنه، وقتی دست و بالم رو جمع می‌کنم تا بی‌حواسیِ مردِ مغازه‌داری که هر روز با شیلنگ آب جلویِ مغازه‌ش رو آب پاشی می‌کنه، خیسم نکنه، بیش از همیشه حس جدا بودن دارم، حسِ بریده بودن و مرز داشتن... سرِحالم ولی جدام... و هیچ تلاشی هم برایِ برداشتنِ مرزها نمی‌کنم... شباهتی که دنیای این روزا به دنیایِ کودکی‌م پیدا کرده من رو آروم می‌کنه، آرامشی که شایدم مثلِ همیشه نشونه‌ی آتیشی باشه که زیرِ خاکستر زنده‌ست، و منتظره که من رو دچار سوال کنه، این روزها فقط گاهی تویِ این آرامش، یه جایِ خالی رو حس می‌کنم که آزارم نمی‌ده، فقط دلم برای جایِ خالی تنگ می‌کنه، خیلی کم، خیلی خیلی کم... پایِ حساب و کتاب که بیاد وسط، باید بگم این روزا خوبه... و باید به خاطرِ آرامشش و دلتنگی‌هاش حتی با وجودِ روزمرگی‌ها و خستگی‌هاش سپاس‌گزار باشم... امیدوارم که سپاس‌گزار باشم...

____________________________

PS: و باز هم افتخاری دیگر: خط تلفنی که برای کانکت شدن به اینترنت ازش استفاده می‌کنم منحصراً برای اینترنت هست و کل قبض نشون دهنده‌ی میزان استفاده‌ی نت هست، با این تبصره که اکانت رو جداگانه شارژ می‌کنم و از اینترنت هوشمنده هم استفاده نمی‌کنم. دیروز قبضِ تلفن از 25/تیر تا 25/شهریور اومد، و نکته‌ی مهم این بود که قبض 26000تومان کمتر شده بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط «زابیل»  |